تبلیغات
ziba - داستان
 
ziba
دوستدار زیباییها یی که خداوند خلق کرده است.

  با سلام

    موضوع: داستان زیبا

    نام داستان : قسمت

   بن با دوپسرش وناتالی نشتتند  روزهای اینده منتظر فرزند جدیدی که

    خدا به انها خواهدداد صحبت می کنند . دربه صدادرامد بن

    می روم بازکنم

   جورج چی شده

   بن باید به کمک گروه جستجو برویم تعدادی زیر برف بهمن گیرافتادند

   خوب جورج تو برو من ناتالی رودرجریان بزارم

   چی شده بن

 جورج بود گروهی زیربهمن گرفتارندبایدبروم کمکشون

 تو هم نگران نباش به جنیفرخبرمیدهم مواظب باشد

  هی بچه ها مواظب مادرتون باشید تامن برگردم

  بن وسایل روجمع کرد ورفت

  تا جایی که بهمن امده فاصله زیادی است

  سرما هم اذیت می کند ولی گروه جستجو به کارشان ادامه می دهند تا

  انها را پیداکردند

  ازبین انهمه فقط چند نفرزنده مانده اند که یکی ازانها مایک است که پسر

  نوجوانی وپدرومادرش رو هم ازدست داده است.

  بن مایک پسرم نگران نباش من کمک می کنم مایک رو کول کرد

  وان راازمخمصه نجات داد بین مایک وبن رابطه خوبی برقرار شده مایک

  بن روعمو صدامیزند

  درزمان برگشت نزدیکی دهکده خبربه بن می رسد که فرزندش

   موقع تولد ازدست رفته ولی حال ناتالی خوبست

  بن ازاین قضیه ناراحت شده وخودش رامقصرمی داند وان رابطه

   دوستی که با مایک داشت قطع کرد.مایک هم ازقضیه مطلا است وقضیه

   رو میداند ولی به رونمی ارد .

ادامه مطلب بقیه داستان

 

  مایک  از انجا می رود وبعد ازچندسال  برمی گردد مایک بعد ازورود

   به پدرناتنی خوددرمورد نجات دادن خودش به دست بن می گوید واو

  رامی شناسدپدرناتنی مایک درمورد این اتفاق بهمن می خواهد که داستانی

  بنویسد بنابراین اتفاقا درشهر به پسربن پیشنهاد همکاری می دهد پسربن در

  زمان شام ازدعوت پدرمایک برای داستان صحبت می کند ولی بن باناراحتی

   ازاومی خواهد که دراین مورد صحبت نکند وازمهمانها می خواهد که انجاراترک

  کنند پدرمایک بیرون از اتاق بن رامی بیند وبه او می گوید بن مایک شما را

  می شناسد ودوست دارد که با شمادوست باشد

  ولی بن چیزی نمی گوید

   مایک وپدرش ازمنزل بن میروند

   پسربن درمورد کمک پدرش می گوید اینکه شما مایک راازمرگ نجات دادید

   این خواست خدابوده واینکه مایک زنده بماندتا پسرشماازبین رود

   اینها راخودشما به مایاددادید

   بن کمی فکر کردبایدبدنبال مایک بروم

   به سرعت بااسب خود رابه انها رساند

   اقای گریجز میخواهم با پسرتان صحبت کنم اجازه می دهید

   پدرمایک خودش کمی دورتر رفت

  مایک روی درشکه است. بن پسرم مایک

     اغوش خودرابازکرد

     پسرم مایک عمو بن امده بیا پسرم

    مایک ازروی درشکه درحالیکه خنده برلبانش است باکمی خجالت

    خودش رابه اغوش بن می اندازد

      بن اوراموردنوازش قرارمی دهد پسرم مایک

    چقدربزرگ شدی

   ازاینکه میبینمت خیلی خوشحالم واورادراغوشش می فشاردبعد

    اوراروی زمین میگذارد حال پشتش رابه اومیکند

    بیا مایک درسته بزرگ شدی ولی هنوزم قدرت دارم مثل ان

    چندسال پیش توراکول کنم واوراکول کرده وازان بالا به شهرخودشان

    نگاه میکنند. به سمت بالا می روند ازاینکه اینجایی مایک خیلی خوشحالم

    بعضی موقعها خیلی ناراحت می شویم که چرا فلان شخص یاچیزرااز

  دست دادیم وخود رامقصرمی دانیم شاید صلاحی درپیش است شاید

     این بیماری راگرفتیم  ازان ناراحت باشیم ولی ممکن قضیه بدترازاینها می بود .

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:43 ق.ظ
Howdy! I could have sworn I've been to this website before
but after reading through some of the post I realized
it's new to me. Anyways, I'm definitely happy I found
it and I'll be book-marking and checking back frequently!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 07:05 ب.ظ
What's up Dear, are you really visiting this web page daily, if so then you will absolutely obtain good
knowledge.
پنجشنبه 12 مرداد 1391 10:20 ب.ظ
سلام.متوجه خبری شدم که شاید برای شما هم مهم باشد پس لطفا پی نوشت را بخوانید!
علی رضا رحما نیسلام
ممنون ازحضورت

پی نوشت را خواندم

موافقم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه