تبلیغات
ziba - یکی ازخاطرات گذرایام امیرپارسا
 
ziba
دوستدار زیباییها یی که خداوند خلق کرده است.

  با سلام

 موضوع : اشنایی با یکی از پیوندهای این وبلاگ با عنوان خاطرات امیرپارسا و

اتریش حاصل گذرایام

وبلاگ خاطرات امیر پارسا واتریش توسط امیر پارسانونهال ایرانی

وبلاگ نویس مقیم اتریش نوشته می شود.

امیرپارسا متولد 17اسفند 1380است والان ده سال سن دارد. وبلاگ او حاصل

خاطرات او دراین سن وسفر به کشورهای اروپایی وهمچنین کشور اتریش وشهر وین

که او دراین شهر زندگی می کند است شخصیت دوست داشتنی او جالب است .

همه خاطرات خودش را به زیبایی می نویسد.

 درادامه مطلب یکی از خاطرات اوست. برای اشنایی با او به ادامه مطلب بروید

 وهمچنین از لینک وبلاگ او درپیوندها به کشور اتریش وشهر وین سفرکنید. 

لینک وبلاگ امیرپارسا : خاطرات امیر پارسا واتریش درقسمت پیوندها

مجموعه خاطرات حاصل از گذر ایام

من در مراسم خاکسپاری پسر امپراطور اتریش - مجارستان

عصر ساعت پنج بود که مراسم شروع شده بود و در تلویزیون مستقیم نشون می داد. به بابا گفتم بریم پس راه افتادیم و وقتی رسیدیم از توی هوفبرگ وارد رینگ شده بودند. آنجا از همه کشور های همسایه با لباس های جنگی، رسمی و محلی اومده بودن. یه چیزی مثل رژه ی نظامی بود، دسته ی کشیش ها هم بودند. گروه به گروه می رفتند تا گروه آخر با طابوت اتو رد شدند. من هم فیلم می گرفتم و هم عکس و سریع با بابا عوض می کردم. ما با اونا تا کلیسای کاپوسین رفتیم.

من در خیابان رینگ کنار طابوت اتو

نکته های جالب: ۱- توی راه حدود ۲۰ تا گلوله توپ شلیک کردن که صداش همه جا می پیچید. ۲- یه مرد خیلی چاق لباس نظامی قدیمی پوشیده بود و تو رژه بود که برام سوژه شد و ازش عکس گرفتم.

۳- وقتی رسیدن در کلیسا کشیشه با عساش می زد به در بسته و دعا می خوند تا بار سوم در را روش باز کردن. ۴- آخرش که مراسم تموم شده بود یکدفعه هر کدوم از گروههایی که تفنگ داشتن تیر هوایی زدن و من از صداش خیلی ترسیدم و یکدفعه بغلی هام هم که ترسیده بودن به من نگاه کرد. ۵- آخر مراسم یکی از مرد های رژه با لباسهای کلفتش از حال رفت و امداد اومد کمکش. ۶- و آخرینش اینکه وقتی برنامه تمام شد سرود ملی اتریش رو گذاشتن و همه خوندند بعد هم دست زدن، بعضی ها هم سوت زدن!

عکس کلیسای کاپوسین جایی که اتو دفن میشه .

ساعت هفت از همونجا از مراسم تشییرجنازه رفتیم به مراسم نیمه ی شعبان مرکز اسلامی. اونجا هنوز برنامه شروع نشده بود. نشستیم و عکسا را نگاه کردیم. اول قرآن خوندند بعد یک آقایی اومد شعر عربی خوند و بعدش آقای آل آقا اومد و برنامه ها را گفت وبعدش کم کم بقیه اومدند و آخرش هم آقای عالیشاهی مولودی خوند و دست زدیم. صدرا هم ایندفعه اومد پیش ما چون دوستش فرزانه چون تابستانه رفته ایران. همونجا هم بلند گفت کی شام میدن!! راستی این هم عکس من و صدرا در مراسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط امیرپارسا  | 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:18 ب.ظ
It's actually a cool and helpful piece of information. I am happy that you shared this useful information with us.
Please stay us up to date like this. Thanks for sharing.
سه شنبه 2 خرداد 1396 05:58 ق.ظ
What's up all, here every person is sharing these kinds of experience, therefore it's nice to read this weblog, and
I used to pay a visit this webpage every day.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:30 ب.ظ
Spot on with this write-up, I really think this web site needs a lot more attention. I'll probably be back again to read more, thanks
for the info!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:34 ب.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long as I
provide credit and sources back to your webpage?
My website is in the exact same niche as yours and my
users would truly benefit from some of the information you present here.
Please let me know if this alright with you.
Many thanks!
چهارشنبه 5 مرداد 1390 12:19 ق.ظ
سلام. خیلی ممنون از اینکه از من تعریف کردید. راستش خیلی ذوق کردم که دیدم یادداشتتون را در مورد من نوشتید.
علی رضا رحما نیسلام امیر پارسا
خوش امدی شما جای تعریف هم دارید چون خیلی قشنگ دروبلاگ
راجب همه چیز می نویسید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه