تبلیغات
ziba - داستان
 
ziba
دوستدار زیباییها یی که خداوند خلق کرده است.

 
path
 


 

در چین باستان، دانش‏آموختگان اهمیت خیلی زیادی به امتحان ورودی دربار امپراطوری می‏دادند. بعد از 10 سال درس‏خواندن، می‏بایست ابتدا امتحانات شهرستان و استانی خود را با موفقیت پشت‏سر می‏گذاشتند تا اینكه برای امتحان دربار، واجد شرایط شوند. امتحان دربار، نه تنها كسب یك امتیاز و افتخار بزرگ بود، بلكه در آینده شغلی شخص نیز تأثیر عظیمی داشت.

پِنگ جیا او[1]، دانش آموخته‏ای[2] بود که قصد داشت از استان دوری[3] در امتحان ورودی دربار امپراطور[4] شركت كند. در بین راه به سمت دربار، به همراه خدمتكارش در یك مهمانخانه‏ كنار جاده اطراق كردند. در همان موقع، فردی یك لگن پر از آب را از طبقه بالا به بیرون ریخت، خدمتكار نظرش به شی‏ای درخشان كه روی زمین بود جلب شد. نزدیك‏تر رفت و دید كه یك النگوی طلا است. آن را برداشت و در جیب خود گذاشت، اما پِنگ چیزی متوجه نشد.

همانطور كه به سفر ادامه می‏دادند دو هفته گذشت، پِنگ متوجه شد كه پول كمی دارد، خدمتكار النگوی طلا را به او نشان داد و پیشنهاد كرد كه آن را بفروشند. بعد از اینكه پنگ شنید او چطور النگو را پیدا كرده تصمیم گرفت به مهمانخانه برگردد و ببیند چه كسی آنرا گم كرده است. اما به اندازه دو هفته از آنجا دور شده بودند.

خدمتكار گفت: اگر برگردیم، امتحان دربار را از دست خواهیم داد.

اما پنگ جواب داد: این النگو حتماً باید متعلق به یك خانم باشد، اگر آن را گم کرده باشند، پدر و مادرش فكر می‏كنند كه آن را به كسی داده است. ازاین‏رو، این قضیه خیلی جدی است.

پس آنها با عجله به مهمانخانه برگشتند. همانطور كه پنگ پیش‏بینی كرده بود آنها خانمی را پیدا كردند كه یك النگوی طلا گم كرده بود و به واسطه دردسری که برایش پیش آمده بود، نزدیك بود خودكشی كند. بازگرداندن النگو به آن زن، باعث نجات زندگی‏اش شد.

پس از آن آنها با تمام سرعت، یك بار دیگر به سمت پایتخت و دربار امپراطوری رفتند، بدون وقفه و شبانه روز به سوی پایتخت رفتند، اما سرانجام به موعد امتحان نرسیدند.

یاس خدمتکار را فراگرفته بود، اما پنگ مطمئن بود که کار درستی انجام داده است. وقتی به محل امتحان رسیدند فهمیدند كه سالن امتحان درست در روز امتحان دچار آتش‏سوزی بزرگی شده بوده و مردم بسیاری مرده بودند.

دربار تصمیم گرفت كه امتحان را چند روز به تأخیر بیندازد. پنگ توانست امتحان دهد و بالاترین نمره را نیز كسب نمود.

داستان دوم:

اشکهای بانو مِنگ جیانگ


meng_jiang 2

گفته می ­شود که بانو مِنگ ­جیانگ در 2200 سال قبل، در دوره سلسله امپراتوری كین زندگی می­ کرد. روزی خانواده مِنگ، یک بوته کدو را در حیاط خانه­ شان کاشتند. بوته هر روز رشد می­ کرد و شاخ و برگش تا حصار خانه همسایه پهن شده بود. یک روز خانواده منگ دیدند کدوی بزرگی روی حصار رشد کرده، وقتی کدو را باز کردند ناگهان یک دختر کوچک از آن بیرون پرید! این دختر کوچک، بعدها بانو منگ جیانگ نامیده شد. او بزرگ شد و مانند دختران آسمانی زیبا شد و بسیار مهربان و بشاش بود. بانو منگ در شعر و موسیقی مهارت زیادی داشت و سرشار از فضایل بود.

اولین امپراتور سلسله كین، حاکم مستبد و بی­ رحمی بود و برای حفاظت از امپراتوری تازه تاسیس­ اش، دستور داد تا تعداد کثیری از مردان جوان را بدون در نظر گرفتن شرایط و زندگی­ شان برای کار به بردگی بکشند و دیوار عظیمی را در شمال بسازند. تعداد بسیاری از آنان از فرط خستگی جان باختند. یکی از دانشمندان جوان به نام وان زی­لیانگ، برای فرار از کار اجباری و دستگیری از خانه گریخت و پشت باغ خانه خانواده مِنگ پنهان شد. بانو مِنگ جیانگ او را پیدا کرد و او را به پدرش معرفی کرد. پدرش که مرد مهربان و خوش قلبی بود تصمیم گرفت که او را پنهان کند.

پس از مدتی خانواده مِنگ او را شناختند و فهمیدند که او دانشمند خوب و مرد مهربانی است، پس دخترشان را به عقد او در آوردند. هنوز سه روز بیشتر از جشن عروسی لذت­بخش مخفی­ شان نگذشته بود، که گروهی از افسران دولت به خانه مِنگ ریختند و آقای وان را با خودشان بردند.

بانو مِنگ جیانگ یک سال صبر کرد و غالب اوقات بالشت اش از اشک خیس می­ شد، اما خبر یا نشانه­­ ای از شوهرش نبود. پس او تصمیم گرفت که شوهرش را پیدا کند.

بعد از روزهای بسیار زیادی راهپیمایی، بانو مِنگ جیانگ از پیرمردی رهگذر سوال کرد: "چقدر تا دیوار بزرگ مانده؟" او جواب داد: "مکان بسیار دوری به نام استان یو، وجود دارد و دیوار بزرگ در جایی خیلی دورتر از شمال آن می­ باشد."

بانو مِنگ جیانگ در راه رسیدن به دیوار بزرگ سختی­ های بسیاری را تحمل کرد. او در تمام طول روز پیاده ­روی می­کرد و وقتی که دیگر توان نداشت در جایی اطراق می­کرد. به جای غذا، نان خشک می­ خورد و از آب­های رودخانه و نهرهایی که هر جا پیدا می­ کرد، می ­نوشید. اغلب خسته و سرما زده بود، اما به راهش ادامه می ­داد، چه در باران، چه در آفتاب، در زمین­های گِلی یا صخره ها. بیشترِ خانواده­­ هایی که در سر راه او بودند به او کمک می­ کردند.

در یک روز سرد پاییزی سرانجام بانو منگ ­جیانگ به دیوار بزرگ رسید. وقتی دید برده ­ها، زیر شلاق محافظان بارهایی سنگین را حمل می­ كنند، قلبش به درد آمد. او از آنها درباره شوهرش، وان­جیانگ پرسید، آنها فقط به او گفتند که چند روز بعد از آنکه وان­جیانگ توسط سربازان به آنجا آورده شد، درگذشت و او را در زیر دیوار بزرگ دفن کردند.

موج عظیمی از غم، بانو منگ­ جیانگ را فراگرفت: او با اندوه فراوان روی دیوار عظیم رفت و همچون سیل، شروع به گریستن كرد و بخاطر مرگ شوهرش و سرنوشت خود، سوگواری نمود. گریه­ اش، قلب بردگان و سربازان را به سختی تکان داد و آنها دست از کار کشیدند و با او اشک ریختند. ابرهای تیره، آسمان را پوشاند و باد سرد پائیزی با خشم بیشتری وزید، گویی داشت با او سوگواری می­ کرد.

ناگهان صدای شکستن چیزی به گوش آمد و قسمتی از دیوار عظیم با صدای مهیبی فرو ریخت و در زیر آن کپه­ ای از باقیمانده اجساد بردگانی که در آنجا دفن شده بودند، نمایان شد.

با دیدن آن همه استخوان، بانو منگ­ جیانگ درمانده بود که چطور می­ تواند شوهرش را پیدا کند. ناگهان به یاد آورد که پیشینیان اغلب می­ گفتند که: "استخوان شخص مرده، خون نزدیك­ترین عضو خانواده­ اش را جذب می­ کند." پس، انگشت اشاره­ اش را شكافت و خونش را روی استخوان­ها ریخت تا اینكه توانست استخوان­های شوهرش را پیدا کند و دکمه­ هایی را که برای لباس شوهرش دوخته بود را روی استخوان­هایش پیدا کرد.

بانو منگ­ جیانگ، همچون همسری عاشق و وفادار، شوهرش را با تشریفات مذهبی به خاک سپرد.

افسانه ­ای می­ گوید که آن قسمت از دیوار بزرگ که توسط اشکهای بانو منگ­جیانگ فرو ریخته بود، هرگز نتوانست دوباره بازسازی شود و به محض ساخته شدن دوباره فرو می­ریخت. بانو منگ­ جیانگ، همچون افسانه، جاودانه گشت و عمیقاً توسط مردم چین درنسل­ های بعد، گرامی داشته شد.

معبد بانو منگ­ جیانگ، اولین بار حدود 1000 سال پیش در سلسله امپراتوری سونگ و در شرقی­ ترین قسمت دیوار بزرگ واقع شده که تا به امروز پا برجاست.

منبع:

http://en.epochtimes.com/news/6-8-2/44537.html

تمام حقوق معنوی و مادی این اثر متعلق به سایت سه نشانه http://www.3neshaneh.com می باشد، اما پخش مطلب با ذکر نام این سایت بلامانع است.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی »
سری
ششم www.pichak.net كلیك كنید

قدر همین شاه را باید دانست

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.

مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه

خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.

لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:

مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب

کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:...

من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.

شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟

وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به

وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر

کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز

نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین

کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.روی کاغذ

چنین نوشته شده بود:هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است.سربازان

نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند.مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.
نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم،

اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند..این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند 

اموال ما را بدزدند،وای به روزی که به حاکمیت دست یابند.نفر دوم نیز گفت:درست است،قدر

این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم.و همه حرف  های

یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه